شمارهٔ ۱۰۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست
گریههای سحرم را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر
گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا
از تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق ز آینهٔ روی تو دایم پیداست
این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوز
طایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست
بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشق
که رهم گم شده و راهبری پیدا نیست
شاهد بی کسی محتشم این بس که ز درد
مرده و بر سر او نوحهگری پیدا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره غم و تنهایی شاعر در شب یلداست. او از نبود سحری که تسلیدهنده باشد و بیتابیهایی که ندارد، میگوید. شاعر به نازکی و زیبایی محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که در مقام مقایسه، او یگانه است. همچنین از نور و حقایق وجود او سخن میگوید، ولی تاکید میکند که درک عمیقتری از این نور وجود ندارد. شاعر احساس میکند که هیچ راهنما یا راهی در وادی عشق ندارد و در نهایت، از درد و دلسوزی خود به عنوان شاهد غم و تنهاییاش یاد میکند. این شعر به طور کلی بیانگر دردی عمیق و جستجوی محبت و معنا در زندگی است.