شمارهٔ ۱۰۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گرچه قرب درگهت حد من مهجور نیست
گر به لطفم گهگهی نزدیک خوانی دور نیست
شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر
چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست
با تو نزدیکان نمیگویند درد دوریم
آری آری تندرستان را غم رنجور نیست
حور میگفتم تو را خواندی سگ کوی خودم
سهو کردم جان من این مردمی در حور نیست
این که میسازیم بر خوان غمت با تلخ و شور
جز گناه طالع ناساز و بخت شور نیست
موکبت را دل چو با خود میبرد ای آفتاب
تن چرا در سایهٔ آن رایت منصور نیست
محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظر
کان گدا را چون گدایان سیم و زر منظور نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده شاعر درباره عشق و دوری از معشوق میپردازد. شاعر از عشق خود سخن میگوید و اینکه هرچند به درگاه معشوق نزدیک نیست، اما امید دارد که با لطف او به وصالی دست یابد. او از درد دوری و هجران رنج میبرد و میداند که خوشبختیاش تنها در یک شب محدود است. همچنین، در این شعر به تفاوت بین شادیهای لحظهای و غمهای درازمدت اشاره شده و شاعر بین زیبایی عشق و تلخیهای آن توازن برقرار میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت محبت و نظر به انسانها در زندگی اشاره میکند و تصریح میکند که ثروت و زیباییهای ظاهری در برابر محبت و عشق واقعی هیچ ارزشی ندارند.