شمارهٔ ۱۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
هرزه نقاب رخ مکن طرهٔ نیم تاب را
زاغ چسان نهان کند بیضهٔ آفتاب را
وصل تو چون نمیدهد در ره عشق کام کس
چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
کام که بوده در پیت گرم که مینمایدم
حسن فزاست از رخت صورت اضطراب را
با دگران چها کند عشق که در مشارکت
رشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را
عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدر
حسن به جنبش آورد سلسلهٔ عتاب را
سحر رود به گرد اگر بند کند فسونگری
در قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را
غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزند
دجلهٔ چشم من اگر آب دهد سحاب را
ناز نگر که پای او تا به رکاب میرسد
دست ز کار میرود حلقه کش رکاب را
ناصح ما نمیکند منع خود از رخش بلی
دور به خود نمیرسد ساقی این شراب را
طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من
شب همه شب رقم زنم نامهٔ بیجواب را
محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دل
داده به دست ظالمی مملکت خراب را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و حسرت عاشقانه میپردازد. شاعر از زیبایی و رازآلودگی محبوب میگوید و ابراز میکند که این زیبایی و جذابیت، با وجود اینکه وصل آسان نیست، همواره دلها را مجذوب میکند. او به تنهایی و بیجوابی عشق اشاره کرده و از شدت احساساتش که مانند آتش میسوزاند، سخن میگوید. همچنین به این نکته اشاره میکند که عاطفه و عشق، او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و احساسات درونیاش را به نمایش میگذارد. به طور کلی، این شعر نمادی از عشق ناکام و درد دل عاشقانه است.