شمارهٔ ۱۱۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گر با توام ز دیدن غیرم گزیر نیست
ور دورم از تو خاطرم آرامگیر نیست
در هجر اینچنینم و در وصل آن چنان
خوش آن که هجر و وصل تواش در ضمیر نیست
بیمار دل به ترک تو صحبتپذیر نیست
اما بلاست اینکه نصیحتپذیر نیست
فرهاد رخم پرور چشم حقارتست
اما به دیدهٔ دل شیرین حقیر نیست
خسرو حریص تاختن رخش شور هست
اما حریف ساختن جوی شیر نیست
در زیر خنجر اجلش شکر واجب است
صیدی که او بقید محبت اسیر نیست
در سینهٔ خار اشارات او به غیر
زخمیست محتشم که کم از زخمتیر نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود در مورد عشق و جدایی صحبت میکند. او میگوید که اگر با معشوق باشد، دیگر از دیدن دیگران نمیتواند فرار کند و اگر دور باشد، آرامش ندارد. در جدایی و وصال، آرامش درونی وجود ندارد و عشق واقعی در عمق دل است. همچنین، اشاره میکند که به خاطر عشق، برخی نصیحتها را نمیپذیرد و درکی از خواری ندارد، حتی اگر به نظر دیگران حقیر بیاید. عشق او مانند خنجر در دلش است و ضربهها و زخمها چیزی جز زخم تیر نیستند. در نهایت، عشق و درد جدایی را به خوبی با هم ترکیب میکند و ابراز میکند که این احساسات عمیقتر از هر زخم دیگری هستند.