نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تیر او تا به سرا پردهٔ دل ماوا داشت

خیمهٔ صبر من دل شده را برپا داشت

تا به چنگ غمش افتاد گریبان دلم

عاقبت دست ز دامان من شیدا داشت

عقل دیوانه شدی گر بنمودی لیلی

بهمان شکل که در دیدهٔ مجنون جا داشت

بس که در سرکشی آن مه به من استغنا کرد

غیرت عشق مرا نیز به استغنا داشت

دی به مجلس لبش از ناز نجنبید ولی

نرگسش با من حیران همه دم غوغا داشت

از کمانخانهٔ ابرو به تکلف امروز

تیر بر هر که زد از غمزه نظر بر ما داشت

با خیالش دل من دوش شکایتها کرد

ورنه با آن دو لب امروز شکایتها داشت

مدعی خواست که گوید بد من کس نشنید

شد نفس‌گیر ز غم خوش نفس گیرا داشت

محتشم بس که در آن کوی به پهلو گردید

دوش چون قرعه هزار آبله بر اعضا داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف عشق و درد دل شاعر است. شاعر از تیر غم عشق صحبت می‌کند که دل او را نشانه گرفته و صبرش را به چالش می‌کشد. عشق او را به دیوانگی می‌کشاند و زیبایی معشوق او را متری برای شکایت و ناله‌هایش می‌کند. شاعر احساس می‌کند که هر نگاهمعیوبی از طرف معشوق به او جراحت وارد می‌کند و ناراحتی‌اش را نمی‌تواند در دل نگه‌دارد. او همچنین به توصیف حال خود در مجالس و ناز و غرور معشوق می‌پردازد و در نهایت می‌گوید که در این کوی، دچار درد و رنج زیادی شده است.