نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن شاه ملک دل ستم از من دریغ داشت

دریای لطف بود و نم از من دریغ داشت

صدنامهٔ بی‌دریغ رقم زد به نام غیر

وز کلک خویش یک رقم از من دریغ داشت

اغیار را به عشوهٔ شیرین هلاک کرد

وز کینهٔ زهر چشم هم از من دریغ داشت

صد بار سرخ شد دم تیغش به خون غیر

این لطفهای دم به دم از من دریغ داشت

با مدعی که لایق بیداد هم نبود

صد لطف کرد و یک ستم از من دریغ داشت

من جان فشاندم از طمع بوسه‌ای بر او

او توشه ره عدم از من دریغ داشت

کردم گدائی نگهی محتشم ازو

آن پادشاه محتشم از من دریغ داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غم و حسرت شاعر نسبت به بی‌مهری و ستم شاه است. شاعر از ظلم و نادیده‌گرفتن خودش توسط شاه، که باید نماد لطف و محبت باشد، صحبت می‌کند. او به این موضوع اشاره دارد که شاه به دیگران محبت می‌کند و در عوض از او دریغ می‌ورزد. در این شعر، شاعر به احساساتی چون انتظار و ناامیدی از محبت و نگاه شاه اشاره می‌کند و به نوعی خود را در مقام گدا و نیازمند محبت او می‌بینید. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که با وجود تمام مهربانی‌هایی که شاه به دیگران می‌کند، او هیچ چیزی از این محبت‌ها را نصیب شاعر نکرده است.