نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۲ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که مجنون الفتی با مردم دنیا نداشت

از جدائی مر دو دست از دامن صحرا نداشت

حسن لیلی جلوه گر در چشم مجنون بود و بس

ظن مردم این که لیلی چهرهٔ زیبا نداشت

دوش چون پنهان ز مردم می‌شدی مهمان دل

دیده گریان شد که او هم خانه تنها نداشت

ای معلم هر جفا کان تندخو کرد از تو بود

پیش ازین گر داشت خوی بد ولی اینها نداشت

شد به اظهار محبت قتل من لازم بر او

ورنه تیغ او سر خونریز من قطعا نداشت

بر دل ما صد خدنگ آمد ز دستش بی‌دریغ

آن چه می‌آید ز دست او دریغ از ما نداشت

محتشم دیروز در ره یار را تنها چو دید

خواست حرفی گوید از یاری ولی یارا نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس تنهایی و درد جدایی مجنون از لیلی است. مجنون به شدت عاشق لیلی است و از دوری او رنج می‌برد. مردم فکر می‌کنند که لیلی زیبایی ندارد، ولی در حقیقت زیبایی او تنها در چشم مجنون جلوه‌گر است. شاعر بیان می‌کند که در دل شب، وقتی مجنون تنهاست و هیچ‌کس را ندارد، اشک ریخته و احساس غم و تنهایی می‌کند. همچنین، اشاره‌ای به جفای معلم و تأثیر آن بر رفتار مجنون شده است. در نهایت، شاعر به ناراحتی و یأس خود از نبود دوستان اشاره می‌کند و بیان می‌کند که او هیچ کس را ندارد تا درد و رنج خود را با او در میان بگذارد.