نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشت

کاینقدر حسن بیک آدمی ارزانی داشت

حسن آخر به رخ شاهد یکتای ازل

عجب آیینه‌ای از صورت انسانی داشت

دهر کز آمدنت داشت به این شکل خبر

خنده‌ها بر قلم خوش رقم مانی داشت

وهم کافر شده حیران تو گفت آن را نیز

که نه هرگز نگران گشت و نه حیرانی داشت

ماه را پاس تو در مشعله گردانی بست

مهر را بزم تو در مجمره سوزانی داشت

زود بر رخصت خود کلک پشیمانی راند

شاه غیرت که دل از وی خط ترخانی داشت

خونم افسوس که در عهد پشیمانی ریخت

که نه افسوس ز قتلم نه پشیمانی داشت

محتشم از همهٔ خوبان سر زلف تو گرفت

در جنون بس که سر سلسلهٔ جنبانی داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و شگفتی‌های عشق و محبوبیت اشاره می‌کند. او به حسن و زیبایی یکتای معشوق می‌پردازد که نه تنها بر دیگران اثر می‌گذارد بلکه دنیای اطراف را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. همچنین به احساسات و پشیمانی‌های خود در این مسیر اشاره دارد و از حالاتی مانند حیرانی و افسوس سخن می‌گوید. به طور کلی، شعر متضمن تمجید از محبوب و توصیف حالاتی است که در عشق تجربه می‌شود.