نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۵ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فغان که همسفر غیر شد حبیب و برفت

مرا گذاشت درین مملکت غریب و برفت

چو گفتمش که نصیبم دگر ز لعل تو نیست

گشود لب به تبسم که یا نصیب و برفت

چو گفتمش که دگر فکر من چه خواهد بود

به خنده گفت که فکر رخ حبیب و برفت

چو گفتمش که مرا کی ز ذوق خواهد کشت

نوید آمدنت گفت عنقریب و برفت

رقیب خواست که از پا درآردم او نیز

مرا نشاند به کام دل رقیب و برفت

نشست برتنم از تاب تب عرق چندان

که دست شست ز درمان من طبیب و برفت

ز دست محتشم آن گل کشد دامن وصل

گذاشت خواری هجران به عندلیب و برفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم فراق محبوبش می‌گوید که او را ترک کرده و به دیاری دیگر رفته است. شاعر در دلش درد دوری و بی‌کسی را احساس می‌کند و به محبوبش می‌گوید که دیگر نصیبی از او ندارد. در پاسخ، محبوب با لبخند از این امر عبور می‌کند و به او می‌گوید که باید به یاد او فکر کند. همچنین، شاعر به اندوه و عذاب خود اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که بازگردد، اما محبوب همچنان به رفتن خود ادامه می‌دهد. در نهایت، شاعر حسرت دوران وصال و محبت را در دل دارد و از رنج جدایی رنج می‌برد.