نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۵ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفت

در چه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت

پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریخت

صد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت

من بودم و دلی و هزاران شکستگی

آن هم به زلف پرشکنت رفته رفته رفت

گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر

عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت

رفتی به مصر حسن و نرفتی ازین غرور

آن جا که بوی پیرهنت رفته رفته رفت

جان را دگر به راه عدم ده نشان که دل

در فکر نقطهٔ دهنت رفته رفته رفت

ای محتشم فغان که نیامد به گوش یار

آوازه‌ای که از سخنت رفته رفته رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر از درد و حسرت ناشی از جدایی و فراق سخن می‌گوید. او به مرور زمان و از دست رفتن خود و احساساتش اشاره می‌کند. دلش به سوی محبوب رفته و در این راه، اشک‌ها و غم‌هایش را بیان می‌کند. شاعر به شکست قلبش و زیبایی و تاثیرات محبوب اشاره می‌کند و از اینکه شمعی در غم او می‌سوزد، پرده برمی‌دارد. در نهایت، او از این می‌گوید که دیگر چیزی از عمرش باقی نمانده و احساساتش به طور مداوم و آرام نابود می‌شوند، همزمان با صدای شعر و دلنوشته‌اش که در گوش محبوبش گم شده است.