شمارهٔ ۱۳۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چابکسواری آمد و لعبی نمود و رفت
نی نی عقابی آمد و صیدی ربود و رفت
آن آفتاب کشور خوبی چو ماه نو
ظرف مرا به آن می تند آزمود و رفت
نقش دگر بتان که نمیرفت از نظر
آن بت به نوک خنجر مژگان زدود ورفت
تیری که در کمان توقف کشیده داشت
وقت وداع بر دل ریشم گشود و رفت
حرفی که در حجاب ز گفت و شنود بود
آخر به رمز گفت و به ایما شنود و رفت
از بهر پای بوس وداعی که روی داد
رویم هزار مرتبه بر خاک سود و رفت
افروخت آخر از نگه گرم آتشی
در محتشم نهفته برآورد دود و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تجربهای تلخ و عاشقانه اشاره میکند. او از آمدن و رفتن محبوبی میگوید که لحظاتی شاد و چابک را به او هدیه داده و سپس به سرعت رفته است. شاعر از احساساتی چون اضطراب، درد و عشق صحبت میکند و این که چگونه عشق و زیبایی آن به او ضربه وارد کرده و خاطراتی را در دلش بر جای گذاشته است. او به نقش محبوبان دیگر و تأثیر آنها اشاره میکند و نهایتاً به احساس ناامیدی و دلتنگی خود پس از جدایی از محبوب میپردازد. در این نوع شعر، لحظههای عاشقانه و اندوهگین به طور همزمان نمایش داده میشود.