نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۵ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

گلخنیان تو را نیست به بزم احتیاج

کار ندارد به آب مرغ سمندر مزاج

رتبه به اسباب نیست ورنه چو بر آشیان

هد هد نادان نشست صاحب تختست و تاج

از همه ترکان ستاند هندوی چشم تو دل

از همه شاهان گرفت شحنهٔ حسن تو باج

گرچه تو را از ازل حسن خدا داد بود

عشق که بود این که داد حسن تو را این رواج

هر طرف از دلبران ملک ستاننده‌ایست

از طرفی کن خروج از همه بستان خراج

آن چه بر ایوب رفت نیست خوش اما خوشست

مرد که دارد شکیب درد که دارد علاج

خشم و تغافل به دست ورنه ازو محتشم

جور دمادم خوش است نیست به لطف احتیاج

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی و عشق می‌پردازد و نشان می‌دهد که زیبایی واقعی به ظواهر و مادیات وابسته نیست. شاعر به نوعی می‌گوید که زیبایی و مقام در دل و روح انسان نهفته است و نه در ثروت و قدرت. به طور خاص به زیبایی چشمان یک هندو اشاره می‌کند و از این نکته می‌گوید که عشق و احساسات باید درونی باشند و نباید به عوامل خارجی وابسته شوند. همچنین به صبر و تحمل در برابر مشکلات اشاره می‌کند و اهمیت آن را در زندگی نشان می‌دهد. در نهایت، خوب و بد به نظر می‌رسد که همگی از درون انسان سرچشمه می‌گیرند.