نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۶۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد

غم او نمی‌گذارد که نفس نگه ندارد

چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکی

که ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد

تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آن

که خدنگ نیمه‌کش را نفسی نگاه دارد

ز نشستنش به مسجد به ره نیاز زاهد

شده یک جهت نمازی به دو قبل می‌گذارد

تو که داغ تیره روزی نشمرده‌ای چه دانی

شب تار محتشم را که ستاره می‌شمارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم و اندوه عمیق خود می‌گوید و احساس می‌کند که این غم او را از نفس کشیدن بازمی‌دارد. او به امیدی که داشت اشاره می‌کند که به خاطر خیانت معشوقش به ناامیدی بدل شده است. با از پا در آمدن خود، به وفاداری و غیرت خود اشاره می‌کند و می‌گوید که به خاطر عشق و وفاداری‌اش، حاضر به تحمل سختی‌ها است. در ادامه، شاعر به مسجد و نیاز زاهد اشاره می‌کند و می‌گوید که گاهی انسان‌ها در تقابل با مشکلات، دچار سردرگمی و تردید می‌شوند. در نهایت، او به این نکته می‌پردازد که کسی که تجربه سختی‌ها را نداشته، نمی‌تواند عمق غم و شب‌های تار را درک کند.