نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به پیش اختر حسن تو مهر تاب ندارد

جهان به دور تو حاجت به آفتاب ندارد

زمام کشتی دل تا کسی نداده به عشقت

خبر ز جنبش دریای اضطراب ندارد

نماند کس که به خواب جنون نرفت ز چشمت

جز آن که عقل به ذاتش گمان خواب ندارد

به هرزه چند نهفتن رخی که شعشعهٔ آن

نهفتگی ز نظرها به صد حجاب ندارد

میان چشم من و روی اوست صحبت گرمی

که تاب گرمی آن پردهٔ حجاب ندارد

جهان عشق چه بی قید عالمی است که آنجا

شه جهان ز گدای در اجتناب ندارد

بر آستانهٔ حکم ایاز هیچ غلامی

سر نیاز چو محمود کامیاب ندارد

شنیدم آمده صبر از پی تسلی ات ای دل

بگو دمی بنشیند اگر شتاب ندارد

مگر ندیده‌ای اندر صف نظار گیانم

که در کمان نگهت ناوک عتاب ندارد

بهشت وصل توام کشت ز اختلاط رقیبان

من و فراق تو کان دوزخ این عذاب ندارد

سئوالهاست ز رازم رقیب پرده در تو را

که گر سکوت نورزد یکی جواب ندارد

به پرسش سگ خویش آمدی و یافت حیاتی

اگر به کعبه روی آن قدر ثواب ندارد

قدم دریغ مدار از سرم که جز تو طبیبی

دوای محتشم خسته خراب ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق به معشوق است. شاعر به زیبایی و جاذبه معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که عشق او آن‌قدر قوی و عمیق است که حتی آفتاب و دیگر زیبایی‌های دنیا توانایی رقابت با او را ندارند. او از بحران‌های درونی و اضطراب‌های ناشی از عشق سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که هیچ کس نمی‌تواند از وسوسه‌های عشق او فرار کند. در ادامه، شاعر به نوعی از بهشت وصل به معشوق و عذاب فراق نیز اشاره می‌کند و در نهایت از بی‌کس و درماندگی خود در برابر عشق صحبت می‌کند. شعر به طور کلی احساساتی عمیق از عشق، نیاز و vulnerability را بیان می‌کند.