نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

شب که ز گریه می‌کنم دجله کنار خویش را

می‌فکنم به بحر خون جسم نزار خویش را

باد سمند سرکشت بر تن خاکیم رسان

پاک کن از غبار من راهگذار خویش را

بر سر دار چون روم بار تو بر دل حزین

درگذرانم از ثریا پایهٔ دار خویش را

در دل خاک از غمت آهی اگر برآورم

شعلهٔ آتشی کنم لوح مزار خویش را

ای همه دم ز عشوه‌ات ناوک غمزه در کمان

بهر خدا نوازشی سینهٔ فکار خویش را

گر نکشیدی آن صنم زلف مسلسل از کفم

بند به پا نهادمی صبر و قرار خویش را

محتشم از تو جذبه‌ای می‌طلبم که آوری

بر سر من عنان کشان شاه سوار خویش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق و درد عاطفی خود را بیان می‌کند. او در شب‌های تنهایی‌اش، با گریه و اندوه کنار دجله می‌نشیند و احساس خستگی و ناتوانی می‌کند. او از باد می‌خواهد که غبار ناامیدی را از وجودش پاک کند و در دلش گُرگیری از غم را احساس می‌کند. شاعر به معشوقش اشاره می‌کند و از او درخواست نوازش و ترحمی دارد، چون نمی‌تواند بار سنگین عشق را به دوش بکشد. در نهایت، او از جذبه معشوقش می‌خواهد که بر او تاثیر بگذارد و آرامش را به زندگی‌اش بازگرداند.