شمارهٔ ۱۸۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فلک به من نفسی گرچه سر گرانش کرد
دگر به راه تلافی سبک عنانش کرد
زبان ز پرسش حالم اگر کشید دمی
دمی دگر به من اقبال هم زبانش کرد
فشاند مرغ دلم را روان به ساعد زلف
به سنگ جور چو آشفته آشیانش کرد
نداده بود دلم را به چنگ غصه تمام
که بازخواست به صد عذر و شادمانش کرد
دلم هنوز ز دریای غم کناری داشت
که غرق مرحمت از لطف بیکرانش کرد
دمی که تیر ستم در کمان خشم نهاد
کشید بر من و سوی دگر روانش کرد
چو خواست قدر نوازش بداند این دل زار
نخست پیش خدنگ بلا نشانش کرد
غرض ستیزه نبودش که نقد قلب مرا
کشید بر محک جور و امتحانش کرد
عنان همرهی از دست محتشم چو کشید
نهفته بدرقهٔ لطف همعنانش کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به درد و رنجهای خود میپردازد و از بیرحمی و دشواریهای زندگی صحبت میکند. او از ناملایماتی که بر دلش میگذرد میگوید و نشان میدهد که با وجود این سختیها، هنوز امیدی به رحمت و لطف خداوند دارد. شاعر به توصیف احساسات متناقض خود، از ناامیدی و غم تا امید و رحمت میپردازد و تأکید میکند که زندگیاش همواره با آزمایشها و چالشها همراه است، اما در این میان همیشه جستجوی محبت و نوازش را در دل دارد. رابطهاش با بلا و سختیها را توصیف میکند و نشان میدهد که در حقیقت این آزمایشها او را قویتر میکنند.