نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

آن پری بگذشت و سوی ما نگاهی هم نکرد

کشت در ره بی‌گناهی را و آهی هم نکرد

صبر من کاندر عیار از هیچ کوهی کم نبود

هم عیاری در هوای او نگاهی هم نکرد

برق قهر او که کشت غیر را سالم گذاشت

در ریاض ما مدارا با گیاهی هم نکرد

بر سر من بود ازو سودای لطف دائمی

او سرافرازم به لطف گاه گاهی هم نکرد

سر گران گشت از می و بر خوابگاه سر بماند

وز سر دوش اسیران تکیه گاهی هم نکرد

دل که کرد از قبله در محراب ابروی تو رو

از سر بیداد گویا عذر خواهی هم نکرد

محتشم زلفش به من سر در نیارد از غرور

ترک ناز و سرکشی با من سیاهی هم نکرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی شخصی است که به زیبایی و بی‌توجهی معشوقش اشاره دارد. معشوق به سادگی از کنار او می‌گذرد و به او نگاهی هم نمی‌کند، در حالی که او با عشق و صبر بسیار به او دل بسته است. او از قهر و سنگدلی معشوقش رنج می‌برد و می‌بیند که حتی در باغ‌هایش هم او را به حال خود رها کرده و تلاشی برای دلجویی نمی‌کند. دل شاعر برای حضور و لطف معشوقش تنگ است و حسرتِ نگاهی به او را می‌کشد. او در نهایت به این نتیجه می‌رسد که معشوق از غرور و ناز خود حاضر نیست با او ارتباطی برقرار کند. این شعر به خوبی حس ناامیدی و نحسی عشق یک طرفه را به تصویر می‌کشد.