شمارهٔ ۱۹ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو دی ز عشق من آگه شد و شناخت مرا
به اولین نگه از شرم آب ساخت مرا
به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی
در انتظار نگاه دگر گداخت مرا
به چنگ بیم رگ جانم آشکار سپرد
ولی چنان که نفهمید کس نواخت مرا
ز عافیت شده بودم تمام نقد حضور
به حیله برد دل عشقباز و باخت مرا
سواد اعظم اقلیم عافیت بودم
خراب ساخت سواری به نیم تاخت مرا
من از بهشت فراغت شدم به دوزخ عشق
که هرگز از خنکی آن هوا نساخت مرا
به دردمندی من کیست محتشم که الم
به اهل درد نه پرداخت تا شناخت مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تجربیات عاشقانه و تأثیرات عمیق عشق بر وجود خود سخن میگوید. او بیان میکند که زمانی که معشوقش به عشق او پی برد، با یک نگاه شرمندهاش کرد و شوقی در دلش ایجاد کرد. اما این شوق به سرعت به انتظار نگاهی دیگر تبدیل شده و او را عذاب میدهد. شاعر از عافیت و آرامش دور شده و در دنیای عشق مکدر و دچار درد و بیقراری است. او احساس میکند که از بهشت فراغت به دوزخ عشق رانده شده و هیچکس درک نمیکند که او چه میگذرد. در نهایت، از شناخت و همدردی دیگران نسبت به دردهایش ناامید است.