شمارهٔ ۱۹۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زد
که دست حسن ویش صد طپانچه بر رو زد
بر این شکار به صد اهتمام اگرچه کشید
شکار بیشه دیگر کمان ولی او زد
درین سراچه چو جای دو پادشاه نبود
یکی برفت و سراپرده را به یک سو زد
ز سیر دل ره او بست تیر دلدوزی
که این نهفته از آن گوشههای ابرو زد
ز سحر قوم خبر داد معجز موسی
زمانه نقش کزان هر دو چشم جادو زد
ز ناز تا بتوان سنگ در ترازو نه
که عشق حسن تو را برد و برتر ازو زد
تو عذر دلبر نو محتشم بخواه که یار
به تازگی ره یاران ز قد دلجو زد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف لحظهای ویژه میپردازد که چراغی به آفتاب نزدیک میشود. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا، مقابله حسن با درد و دشواریهای عشق را به تصویر میکشد. او از زیباییهای طبیعت و عشق میگوید و از آثار معجزات و جادوها در زندگانی افراد سخن میگوید. در نهایت، شاعر از دلبر خود و زیباییهای تازه در عشق یاد میکند و خواستار آن است که عشق و محبتیش را فراموش نکند.