نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۲ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوش آن شبی که ز رویش نقاب برخیزد

گشاده روی سحرگه ز خواب برخیزد

علی‌الصباح نشیند چو مه به مجلس می

شبانه با رخ چون آفتاب برخیزد

ز تاب می گل رویش چنان برافروزد

که سنبل سر زلفش ز تاب برخیزد

بیاد آن مه خرگه نشین چو بارم اشگ

به شکل خوی که از آن صد حباب برخیزد

شبی بود که چو از خواب دیده بگشایم

به دیده‌ام تو نشینی و خواب برخیزد

بهر زمین که خرامی چو آهوی مشگین

ز خاک رایحه مشگ ناب برخیزد

چو محتشم ز دل گرم اگر برآرم آه

ز دود آن همه بوی کباب برخیزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف لحظه‌ای است که معشوق با زیبایی‌اش، شب را به صبح تبدیل می‌کند و با طلوع خود، به مجلس می‌نشینند. شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر دل و روحش اشاره می‌کند و احساس انبساط و شوقی را که از دیدنش پیدا می‌کند، بیان می‌کند. او می‌گوید که در این دیدار، تمام حس‌ها و بوهای خوش در هوا زنده می‌شود و این لحظات، همچون خواب و خیال شیرین هستند. در نهایت، شاعر به نوعی غم و شوق توأمان اشاره می‌کند، که از دلش برمی‌خیزد و یادآور عشق و زیبایی معشوقش است.