نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۲ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هیچ می‌گویی اسیری داشتم حالش چه شد

خستهٔ من نیم جانی داشت احوالش چه شد

هیچ می‌پرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه

می‌رسید و نامه‌ای می‌بود بربالش چه شد

هیچ کلک فکر می‌رانی بر این کان خسته را

جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد

در ضمیرت هیچ می‌گردد که پار افتاده‌ای

مرغ روحش گرد من می‌گشت امسالش چه شد

پیش چشمت هیچ می‌گردد که در دشت خیال

آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد

پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین

مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد

ملک عیش محتشم یا رب چرا شد سرنگون

گشت بختش واژگون برگشت اقبالش چه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حال و روز یک اسیر و غم و اندوه او می‌پردازد. شاعر از شخصی می‌پرسد که آیا حال آن اسیر را می‌داند، با این حال خود را خسته و ناتوان توصیف می‌کند. او به یاد می‌آورد که پرنده‌ای که پیام‌آور بود دیگر نمی‌آید و همواره در جستجوی نشانه‌ای از محبوب خود است. همچنین به اندوه و نالۀ خود اشاره می‌کند و می‌پرسد که چرا خوشبختی و خوشی‌ها به سرنگونی افتاده‌اند و چرا اقبال او تغییر کرده است. در نهایت، شعر به وضعیت غم‌انگیز و ناکامی‌های عاطفی و اجتماعی اشاره دارد.