نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۶ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد

دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد

سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنم

که لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد

نمازم کرد تلقین شیخ و آخر زان پشیمان شد

که ذکر قامت آن شوخ اول بر زبان آمد

هلاکم بی‌وصیت خواست تا کس نشنود نامش

ز رسوائی چو من زان رو به قتلم بی‌کمان آمد

رسید افکنده کاکل بر قفا طوری که پنداری

قیامت در پی سر آفت آخر زمان آمد

مه من طفل و من رسوا و این رسوائی دیگر

که هرجا مجمعی شد قصهٔ ما در میان آمد

همان بهتر که باشم محتشم در کنج تنهائی

که با هرکس دمی همدم شدم از من به جان آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان درد و رنج عاشقانه و تاثیر آن بر روح و جسم می‌پردازد. شاعر از تیر غمزه معشوق صحبت می‌کند که بر جان ناتوانش نشسته و او را از ادامه زحمت و رنج دل می‌آورشد. او با حسرت به غنچه‌ای اشاره می‌کند که با وجود شبنم، هرگز تر نمی‌شود و این نشان‌دهنده ناپایداری احساسات است. شاعر به تاثیر ذکر معشوق بر خود اشاره می‌کند و از رسوایی‌اش می‌گوید که او را به سمت مرگ می‌کشاند. در نهایت، شاعر تصمیم می‌گیرد که بهتر است در تنهایی به سر ببرد تا در جمع دیگران و یادآوری آلامش. این شعر به توصیف احساسات عمیق و تنهایی ناشی از عشق و فراق می‌پردازد.