شمارهٔ ۲۱۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زلفش مرا به کوشش خود میکشد به بند
گیسو به پشت گرمی آن گردن بلند
شمشیر قاطع اجل است آلت نجات
آنجا که گردن دل من مانده در کمند
صد اختراع میکند از جلوههای خاص
قد بلندش از حرکت کردن سمند
از اضطراب درد تو بر بستر هلاک
افتادهام چنان که در آتش فتد سپند
من ناصبور و طبع تو بسیار دیر انس
من ناتوان و عشق تو بسیار زوردمند
قارون نیم که از تو توانم خرید بوس
دشنام را که کردهای ارزان بگو به چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند که او را به شدت مجذوب خود کرده است. زلف معشوق مانند بندی او را اسیر کرده و خوشبختی و نجات او در دستان آن معشوق است. او از درد و اضطراب عشق میگوید و چالشهایی که با آن مواجه است را توصیف میکند. احساس ناتوانی و گرفتاری در عشق نیز به وضوح در شعر مشهود است، و شاعر به نوعی از دست دادن قدرت و اختیار خود صحبت میکند. در نهایت، او به طعنه و کنایه به ثروتمندی به نام قارون اشاره میکند که میخواهد بوسهای از معشوق خود بخرد و به سرنوشت خود شکایت میکند.