نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یار بیدردی غیر و غم ما می‌داند

می‌کند گرچه تغافل همه را می‌داند

آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر

پادشاهیست که احوال گدا می‌داند

گر بسازم به جفا لیک چه سازم با این

که جفا می‌کند آن شوخ و وفا می‌داند

ای طبیب ار تو دوائی نکنی درد مرا

آن که این در به من داد دوا می‌داند

همه شب دست در آغوش خیالت دارم

کوری آن که مرا از تو جدا می‌داند

روز و شب مهر تو می‌ورزم و این راز نهان

کس ندانست به غیر از تو خدا می‌داند

محتشم کز ملک و حور و پری مستغنی است

خویشتن را سگ آن حور لقا می‌داند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و درد ناشی از آن اشاره می‌کند. او از یار خود که بی‌خبر از غم‌های او نیست، می‌گوید و به نوعی قدرت و آگاهی او را ستایش می‌کند. در بیان احساساتش، شاعر به تنهایی و نیاز به محبت اشاره کرده و از طبیبی که نتواند دردش را کم کند، شکایت می‌کند. او همچنین به این نکته پرداخته که همه شب به یاد معشوق است و راز عشقش فقط بر خدا معلوم است. در نهایت، شاعر به بی‌نیازی از زیبایی‌های ظاهری جهان اشاره می‌کند و خود را وابسته به عشق می‌داند.