شمارهٔ ۲۲۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بلا به من که ندارم غم بقا چکند
کسی که دم ز فنا زد باو بلا چکند
نشانده بر سر من بهر قتل خلقی را
من ایستاده که آن شوخ بیوفا چکند
به قتل ما شده گرم و کشیده تیغ چو آب
میان آتش و آبیم تا خدا چکند
کشی به جورم و گوئی که خونبهای تو چیست
شهید خنجر تو با جان مبتلا چکند
به دست عشق تو دادم دل و نمیدانم
که داغ هجر تو با جان مبتلا چکند
چو آشنای تو شد دل ز من برید آری
تو را کسی که به دست آورد مرا چکند
دوای عشق تو صبر است و محتشم را نیست
تو خود بگو که به این درد بی دوا چکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساسات عمیق شاعر را نسبت به عشق و درد جدایی بیان میکند. شاعر از غم و رنج فنا و مرگ صحبت میکند و به عذابهای ناشی از عشق اشاره دارد. او به وضعیت خود اشاره میکند که در میان آتش و آب معلق است و از طرفی به بیوفایی معشوق و درد جدایی میپردازد. در نهایت، شاعر از بیدرمان بودن دردهای عشق و ناتوانی خود در تحمل این مصیبتها سخن میگوید. این شعر تصویرگر دلتنگی، ناامیدی و عشق نافرجام است.