شمارهٔ ۲۲۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
عجب که دولت من بیبقائیی نکند
بهانه جوی من از من جداییی نکند
ز دادخواه پرست آن گذر عجب کامروز
برون نیاید و تیغ آزماییی نکند
چه دلخوشی بودم زان مسیح دم که مرا
هلاک بیند و معجز نماییی نکند
برش ادا نکنم مدعای خود هرگز
که مدعی ز حسد بد اداییی نکند
زمان وصل حبیب از پی هلاک رقیب
خوش است عمر اگر بی وفائیی نکند
نشان دهم به سگش غایبانه مردم را
که با رقیب به سهو آشنائیی نکند
چنین که گشته ز می ذوق بخش ساقی دور
عجب که محتشم از وی گداییی نکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ناکامیها و بیوفاییهای عشق و دوستان سخن میگوید. او از دولت خود مینازد که نتواند در زمان خوشیها و بیوفاییها به او یاری رساند. شاعر احساس میکند که حتی وجود معجزهنما هم نمیتواند او را از هلاکت در عشق نجات دهد. او از حسد و بدخواهی دیگران صحبت میکند و میگوید که هرگز ادعای خود را به خاطر حسد دیگران مطرح نخواهد کرد. همچنین او لذت زمان وصال را در صورت عدم وفا به معشوق، بیمعنی میداند. به طور کلی، شعر بر مضامین عشق، وفا و حسادت متمرکز است و احساسات عمیق شاعر را در این زمینه منتقل میکند.