نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۹ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

لعل تو در شکست من زمزمه بس نمی‌کند

آن چه تو دوست میکنی دشمن کس نمی‌کند

از سخن حریف سوز آن چه تو آتشین زبان

با من خسته میکنی شعله به خس نمی‌کند

راحله از درت روان کردم و این دل طپان

می‌کند امشب از فغان آن چه جرس نمی‌کند

از خم زلف بعد ازین جا منما به مرغ دل

مرغ قفس شکن دگر میل قفس نمی‌کند

مرغ دلی که می‌جهد خاصه ز دام حیله‌ای

دانه اگر ز در بود باز هوس نمی‌کند

محتشم از کمند شد خسته چنان که چون توئی

می‌رود از قفا و او روی به پس نمی‌کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و جدایی عاشقانه است. شاعر احساس می‌کند که محبوبش با رفتار و سخنانش به او آسیب می‌زند، اما دیگران نمی‌توانند این احساسات و سوز را درک کنند. او به تمثیل‌هایی از پرنده‌ای در قفس اشاره می‌کند که دیگر تمایلی به زندگی محدود و در قفس ندارد و به دنبال آزادی است. در نهایت، شاعر از خستگی و ناامیدی‌اش در برابر محبوب می‌گوید و تاکید می‌کند که دیگر نمی‌تواند به گذشته برگردد و از عشق پر دردش دست بکشد.