شمارهٔ ۲۳۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امشب که چشم مست تو در مهد خواب بود
مهد زمین ز گریهٔ من غرق آب بود
دیوانهای که غاشیه داری به کس نداد
تا پای شهسوار بلا در رکاب بود
دی کامد آفتاب و خریدار شد تو را
با مشتری مقابلهٔ آفتاب بود
در نامهٔ عمل ملک از آدمی کشان
گر مینوشت جرم تو را بی حساب بود
از جنبش نسیم زد آتش به خرمنم
آن روی آتشین که به زیر نقاب بود
تنها گذشت و یکقدم از پی نرفتمش
پایم ز بس که در وحل اضطراب بود
بر خاک محتشم به تواضع گذر که او
روزی بر آستان تو عالیجناب بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساس عمیق خود در مورد معشوقش اشاره دارد. او در حالی که معشوق در خواب است، از غم و اندوه خود غرق در گریه میشود. شاعر خود را دیوانهای میداند که هیچکس نمیتواند او را درک کند و تنها به یاد معشوقش و شرایط سخت زندگیاش میسوزد. او به دلایل عاطفی و اجتماعی در حول محور معشوقش به توصیف میپردازد و علاوه بر آن، به صحنههایی از زندگی و عشق الهامبخش نیز اشاره میکند. در نهایت، شاعر به تواضع و احترام نسبت به مقام معشوقش میپردازد و یادآور میشود که روزی بر آستان او سر تعظیم فرود آورده است.