شمارهٔ ۲۳۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دی صبح دم که عارض او بینقاب بود
چیزی که در حساب نبود آفتاب بود
صد عشوه کرد لیک مرا زان میانه کشت
نازی که در میانهٔ لطف و عتاب بود
از دام غیر جسته ز پر کارئی که داشت
میآمد آرمیده و در اضطراب بود
در انتظار دردم بسمل شدم هلاک
با آن که در هلاک من او را شتاب بود
تا در اسیر خانه آن زلف بود غیر
من در شکنجه بودم و او در عذاب بود
در صد کتاب یک سخن از سر عشق نیست
گفتیم یک سخن که در آن صد کتاب بود
امشب کسی نماند که لطفی ندید ازو
جز محتشم که دیدهٔ بختش به خواب بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این بیتها شاعر به زیبایی و عشق اشاره میکند. صبحی که معشوقش بدون نقاب و آشکار است، با وجود آفتاب، احساسات و عواطفش را از دست میدهد. او با جذابیتهایش شاعر را مجروح میکند، در حالی که خود در تنش و تعارض است. شاعر در انتظار عشق، دچار درد و عذاب میشود، اما معشوقش نسبت به او بیتوجهی میکند. در نهایت، شاعر میگوید که در هزاران کتاب، تنها یک کلمه از عشق واقعی وجود ندارد و تنها او، با بختی خوابآلود، از لطف معشوق بهرهمند نمیشود.