شمارهٔ ۲۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان بر لب و ز یار هزار آرزو مرا
بگذار ای طبیب زمانی باو مرا
زین تب چنان ره نفسم تنگ شد که هیچ
جز آب تیغ او نرود در گلو مرا
آن بلبلم که جلوهٔ آتش گل من است
در دام آرزو نکشد رنگ و بو مرا
از طره دو تا به دو زنجیر بسته است
چون شیر وحشی آن بت زنجیر مو مرا
خوی بد است مائدهٔ حسن را نمک
زین جاست حرص دیدن آن تندخو مرا
ذرات من ز مهر تو خالی نمیشوند
گر ذره ذره میکنی ای فتنهجو مرا
در عاشقی مرا چه گنه کافریدگار
خود آفریده عاشق روی نکو مرا
اقبال محتشم که چو طبعش بلند بود
افراخت سر به سجدهٔ آن خاک کو مرا
تا آمدم به سجدهٔ سلمان جابری
ناید به کس دگر سر همت فرو مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق است. شاعر در تلاش است تا به معشوق خود نزدیک شود و از درد و تب عشق رهایی یابد. او از طبیب میخواهد که کمی زمان به او بدهد تا بتواند احساساتش را کنترل کند. همچنین، او به وضوح از تنگی نفس و غم ناشی از دوری از معشوق میگوید. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوقش سخن میگوید و این که عشق او به شدت او را تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر ابراز میکند که عاشقی و عشق او به معشوق، بخشی از سرنوشت اوست و نمیتواند از آن فرار کند.