شمارهٔ ۲۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را
که دانم آشتئی در قفاست جنگ تو را
که کرده پیش تو اظهار سوز ما امروز
که آتش غضب افروخته است رنگ تو را
مصوران قلم از مو کنند تا نکشند
زیاده از سرموئی دهان تنگ تو را
زمان زمان کنم افزون جراحت تن خویش
ز بس که بوسه زنم زخمهای سنگ تو را
جریده گرد من امشب گرت رفیقی نیست
چه باعث است به ره دمبدم درنگ تو را
به مدعی پر و بالی مده که پروازش
بباد بر دهد ای سرو نام و ننگ تو را
ز حرف پر دلی محتشم پرست جهان
ز بس که جای به دل میدهد خدنگ تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت تحت تأثیر عشق و زیبایی معشوق است. او از درد و رنجی که ناشی از جدایی و عشق ناکام است، سخن میگوید و احساسات عمیق خود را به تصویر میکشد. شاعر با استعارههای زیبا به انتظاری که از معشوق دارد، اشاره میکند و اشاره میکند که حتی در نبود معشوق، جراحتهای ناشی از عشق را تحمل میکند. او به قدرت عشق و تأثیر آن بر زندگیاش میپردازد و به نوعی میخواهد این حس را به نمایش بگذارد. شاعر در آخر به عدم توانایی دیگران در درک عمیق این عشق اشاره میکند و بر اهمیت و ارزش معشوق تأکید میکند.