شمارهٔ ۲۴۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود
ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود
مرا کشندهترین ورطهٔ محل وداع
سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود
فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست
یکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود
کشید روز به شامم چه شام آن که درو
ستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود
وزید باد فراقی چه باد آنکه ز دهر
برندهٔ من بر باد رفته خرمن بود
رسید سیل فنائی چه سیل آن که رهش
به مامن من مجنون دشت مسکن بود
برآمد ابر بلائی چه ابر آن که نخست
ترشحش ز برای خرابی من بود
چو یار گرم سفر شد اگرچه شمع صفت
به باد میشد ازو هر سری که بر تن بود
بسوخت محتشم اول که از سپاه فراق
ستیزه یزک اندروی آتش افکن بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج جدایی و فراغ از معشوق سخن میگوید. او به توصیف حسرتها و عذابهایی میپردازد که در اثر دوری از شمع وجود معشوقش به او دست میدهد. شاعر با تصاویری همچون خشکی دشت، طوفان، و آتش، به شدت احساساتش را بیان میکند و از آن میگوید که فقدان یار چقدر برایش دردناک و جانکاه است. او همچنین به حسادتی که از دوستیهای دیگر میبیند اشاره میکند و در نهایت اشاره میکند که این فراق حتی توان او را نیز میسوزاند.