نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر شود پامال هجر این تن همان گیرم نبود

ور رود دل نیز یک دشمن همان گیرم نبود

گر دلم در سینه سوزان نباشد گو مباش

اخگری در گوشهٔ گلخن همان گیرم نبود

ز آفتاب هجر مغز استخوانم گو بریز

در چراغ مرده این روغن همان نگیرم نبود

ملک جانی کز خرابیها نمی‌ارزد به هیچ

گر فراق از من بگیرد من همان گیرم نبود

دیده گر خواهد شدن از گریه ویران کو بشو

در دل تاریک این روزن همان گیرم نبود

ناله از ضعف تنم گر برنیاید گو میا

در سرای سینه این شیون همان گیرم نبود

چون به تحریک تو می‌رانند ازین گلشن مرا

جا کنم در گلخن این گلشن هما نگیرم نبود

بود نافرمان دلی با من همان گیرم نزیست

بود بی سامان سری بر تن همان گیرم نبود

گفتم از عشقت به زاری محتشم دامن کیشد

گفت یک رسوای تر دامن همان گیرم نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و درد فراق است. شاعر از هجران و تنهایی سخن می‌گوید و بیان می‌کند که اگرچه بدن انسان می‌تواند از عشق آسیب ببیند، اما روح و دل او از تمام این دردها پاک و مستقل باقی می‌ماند. او به این نکته اشاره می‌کند که ناله‌های او ناشی از ضعف جسمانی‌اش نیست، بلکه ناشی از احساس تنهایی و دوری از معشوق است. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که حتی در میانه‌ی مشکلات و دردها، عشق و دلمشغولی او همچنان وجود دارد و نمی‌تواند از آن رها شود.