شمارهٔ ۲۴۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود
یک جرعه از وصال چشیدیم و بس نبود
شد درد دل فزون که به عیسی دمی چنان
دل خستهای چنین دو نفس هم نفس نبود
بختم ز وصل یک دمه آن مرهمی که ساخت
تسکین ده جراحت چندین هوس نبود
ظل همای وصل که گسترده شد مرا
بر سر به قدر سایهٔ بال مگس نبود
بردی مرا به نقش وفا نقد جان ز دست
این دستبرد جان کسی حد کس نبود
در گرمی وصال تمامم بسوختی
این نیم لطف از تو مرا ملتمس نبود
گر پشت دست خویش گزد محتشم سزد
جز یک دمش به وصل تو چون دسترس نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر درباره عشق و وصال میپردازد. شاعر از درد و حسرتی که از وصال یار به مدت کوتاه در دل دارد، صحبت میکند و میگوید که تنها یک نفس از وصال یار نصیبش شده است. او به شدت از این وضعیت رنج میبرد و احساس میکند که این لحظه کوتاه نمیتواند تسکینی برای دردهای عمیق قلبش باشد. شاعر همچنین به عدم توانایی در دسترسی به وصال و وفای واقعی اشاره میکند و تأکید دارد که این احساسات و آلامش فراتر از هر انسانی است. در نهایت، او نسبت به عشق و وصال با حسرت و longing برخورد میکند، و بر این باور است که حتی یک لحظه هم نمیتواند تمامی آلام او را بهبود بخشد.