شمارهٔ ۲۴۷ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جز من آن کس که به وصل تو نشد شاد که بود
آن که صد مشکلش از زلف تو نگشاد که بود
غیر من کز تو به پابوس سگان خورسندم
آن که روئی به کف پای تو ننهاد که بود
جز دل من که فلک بسته به رو راه نشاط
آن که بر وی دری از وصل تو نگشاد که بود
بعد حرمان من نامهٔ سیاه آن که به تو
برگ سبزی و پیامی نفرستاد که بود
تا بریدی ز من ای گنج مراد آنکه نساخت
دل ویران به ملاقات تو آباد که بود
جز من تنگ دل ای خسرو شیرین دهنان
عمرها از تو به جان کندن فرهاد که بود
جز تو در ملک دل محتشم ای شوخ بلا
آن که داد ستم و جور و جفا داد که بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس حسرت و تنهایی خود را بیان میکند و میگوید که هیچکس به مانند او از عشق معشوق رنج نبرده و شاد نزیسته است. او از دل شکستهاش یاد میکند که اگرچه دیگران هم از عشق رنج میبرند، اما هیچکس مانند او به این شدت دچار مشکل نشده است. شاعر به یاد میآورد که هیچکس نتوانسته است به معشوق نزدیک شود و او تنها کسی است که خوشحالتر از سگان در خدمت اوست. همچنین به این نکته اشاره میکند که کسی به اندازه او به عشق نمیاندیشید و به یاد میآورد که دیگران حتی نامهای برای معشوق نفرستادهاند. در نهایت، به تنگدلی و عذاب خود اشاره کرده و تکرار میکند که او تنهاست و هیچکس به اندازه او از عشق و دلبستگی رنج نبرده است.