نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۳ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

دست به دست همچو گل آن بت مست می‌رود

گر ز پیش نمی‌روم کار ز دست می‌رود

من به رهش چو بی‌دلان رفته ز دست و آن پری

دست به دوش دیگران سر خوش و مست می‌رود

دل به اراده می‌دهد جان به کمند زلف او

ماهی خون گرفته خود جانب شست می‌رود

من به خیال قامتت می‌روم از جهان برون

شیخ به فکر طوبی از همت پست می‌رود

بار چو بستم از درت مانع رفتنم مشو

زان که مسافر از وطن بار چو بست می‌رود

خانه‌پرست از ریا رفت و به کعبه کرد جا

کعبهٔ ماست هر کجا باده‌پرست می‌رود

گیسوی حور اگر بود دام فسون ز قید آن

مرغ که جست می‌پرد صید که رست میرود

کلک زبان محتشم در صفت تو ای صنم

هر سخنی که زد رقم دست به دست می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جذابیت و دلربایی معشوق است که باعث می‌شود شاعر از دست برود و در مسیر عشقش گام بردارد. او به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق او شبیه به گل است و اگر از پیش نرود، تمام کارها از دستش می‌رود. شاعر خود را در مسیر عشق می‌بیند و از دیگران می‌خواهد که در این راه مانع او نشوند. همچنین، به اهمیت عشق و زیبایی در زندگی اشاره می‌کند و می‌گوید که جاهای مقدس، همان جاهایی هستند که عشق و باده در آنها وجود دارد. در نهایت، شاعر به توانایی کلام و توصیف زیبایی‌های معشوق تأکید دارد.