نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۵ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

باز ما را جان به استقبال جانان می‌رود

تن به جا می‌ماند و دل همره جان می‌رود

باز جیبی چاک خواهم زد که دستم هر زمان

بی‌خود از وسواس دل سوی گریبان می‌رود

باز خواهم در خروش آمد که وقت حرف صوت

بر زبان نطقم اول آه و افغان می‌رود

باز خواهم غوطه زد در خون که از بحر درون

سوی چشمم ابر خون باری شتابان می‌رود

باز دست از دیده خواهم شست گز عیب کسان

می‌کند ایما که آن یوسف ز کنعان می‌رود

باز محکم می‌شود با درد پیمان دلم

کاینچنین بردم گمان کان سست پیمان می‌رود

باز لازم شد وداع جان که هردم هاتقی

با دلم آهسته می‌گوید که جانان می‌رود

باز درخواب پریشان دیدنم شب تا به روز

چون نباشم کز کف آن زلف پریشان می‌رود

محتشم در عشق رفت آن صبر و سامانی که بود

بخت اکنون از من بی‌صبر و سامان می‌رود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس عمیق و درد ناشی از جدایی از معشوق (جانان) اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که در حالی که بدنش در این دنیا می‌ماند، دلش دائماً به سمت محبوبش پر می‌کشد. او از وسوسه‌های دل و بی‌تابی‌هایش می‌گوید و به تلاش‌های بی‌فایده‌اش اشاره می‌کند که برای فراموش کردن یا دوری از عشق صورت می‌گیرد. شاعر همچنین از درد و رنج ناشی از این جدایی و فقدان صبر و آرامش در زندگی‌اش سخن می‌گوید و در نهایت، به ناامیدی‌اش از وضعیت‌های ایجادشده اشاره می‌کند. این شعر به خوبی احساس عاشقانه و غمگینی را که با جدایی به وجود می‌آید، به تصویر می‌کشد.