شمارهٔ ۲۶۶ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید
بلی حال دگر دارد سخن کز روی درد آید
چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من
که روزی صد ره از راحت گریزد سوی درد آید
نجات از درد جستن عین بی دردیست میدانم
کزو هر ساعتی درد دگر بر روی درد آید
ره غمخانهٔ من پرسد از اهل نیاز اول
ز ملک عافیت هرکس به جستجوی درد آید
مبادا غیر زانوی وصالش عاقبت بالین
سری کز هجر یاری بر سرزانوی درد آید
به قدر سوز بخشد سوز بی دردان دوران را
به دل هر ناوکی کز قوت بازوی درد آید
چنان افسرده است ای دل ملال آباد بی دردی
که روزی محتشم صدره بسیر کوی درد آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال درونی خود میگوید و مینویسد که سخنانش بوی درد و اندوه میدهند. او به طور عمیق با درد آشنا شده است و حالش به گونهای است که از راحتی به سوی درد میگریزد. شاعر بر این باور است که تلاش برای فرار از درد، نشاندهنده بیدردی است و هر لحظه دردهای تازهای به او هجوم میآورند. او به جستجوی درد در زندگی و بین مردم میپردازد و میگوید که هرکس به نوعی به درد و رنج میرسد. در پایان، او به احساس افسردگی و ملالت خود اشاره میکند و میافزاید که حتی در جستجوی عافیت و آرامش، به یاد درد و رنج خواهد بود.