شمارهٔ ۲۶۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز خانه ماه به ماه آفتاب من بدر آید
من آفتاب ندیدم که ماه ماه برآید
قدم کند از بیم پاس غیر توقف
به من گهی که ازان غمزه قاصد نظر آید
ز ناز داده کمانی به دست غمزه که از وی
گزندهتر بود آن تیر که آرمیدهتر آید
قلم چو تیر کند در پیام شخص اشارت
به جنبش مژه از دود دل به هم خبر آید
رسید و در من بی دست و پا فکند تزلزل
چو صید بسته که صیاد غافلش به سر آید
هزار حرف که از من کند سئوال چه حاصل
که من ز نطق برآیم چو او به حرف درآید
به اینطرف نگه تیز چند صید نزاری
به ناوکی جهد از جا که بر یکی دگر آید
دو چشم جادویت آهسته از کمان اشارت
زنند تیر که در سنگ خاره کارگر آید
فضای دیده پرخون محتشم ز خیالت
حدیقهایست که آبش ز چشمه جگر آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این غزل، شاعر از احساسات عاشقانه و عذابهای ناشی از عشق سخن میگوید. او به کمترین نشانهها از معشوق اشاره میکند و میگوید که وجودش بدون او مانند آفتابی است که هیچگاه طلوع نمیکند. شاعر از اثرات عشق بر دل و جانش میگوید و تأکید میکند که حتی سوالات و گفتگوها نیز به ماهیت عشق او راهی ندارند. او با تصاویری زیبا نشان میدهد که چگونه این عشق او را به تزلزل و اضطراب میاندازد و چطور چشمبرهم زدن معشوق میتواند او را از پا درآورد. در نهایت، بیمار عشق خود را به فضایی پر از درد و اندوه تشبیه میکند که تنها از چشمه درون دلش سیراب میشود.