نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۱ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ازین لیلی و شانم خاطر ناشاد نگشاید

به جز شیرین کسی بند از دل فرهاد نگشاید

چمن از دل گشایانست اما بر دل بلبل

که دارد قید گل از سنبل و شمشاد نگشاید

رگ باریک جانم خود به مژگان سیه بگشا

که بیمار تو را این مشکل از فصاد نگشاید

نخواهی داد اگر داد کسی رخ بر کسی منما

که دیگر دادخواهان را رگ فریاد نگشاید

تو ای دل چون به بسمل لایقی بگذر ز آزادی

که بند از گردن صیدی چنین صیاد نگشاید

بزور دست و پائی بندهٔ خود را دگر بگشا

که روزی راه طعن بندهٔ آزاد نگشاید

ز آه من گشادی بر در آن دل نشد پیدا

دلی کز سنگ بادش لاجرم از باد نگشاید

گشاد درد زین کاخ از درون جستم ندا آمد

که از بیرون در این خانه گر بگشاد نگشاید

بگو ای محتشم با ناصح خود بین که بی حاصل

زبان طعنه برمجنون ما در زاد نگشاید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی ناامیدی، عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که فقط شیرین می‌تواند فرهاد را از اندوه برهاند و هیچ چیز دیگری نمی‌تواند این دل شکسته را آرام کند. او به وضعیت بلبل و گل‌ها نیز اشاره می‌کند و می‌گوید که دل بلبل به خاطر قید گل از عشق رنج می‌کشد. شاعر از معشوقش می‌خواهد که بر زخم‌های دلش مرهم بگذارد و از حرمت عشق مراقبت کند. در نهایت، او دلسردی و درد خویش را بیان می‌کند و به ناصح خود می‌گوید که انتقادهای بی‌فایده نکند، زیرا برای عاشق دیوانه‌اش هیچ فایده‌ای ندارد.