شمارهٔ ۲۷۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غمزهاش دست چو بر غارت جان بگشاید
فتنه صد ناوک پر کش ز کمان بگشاید
گر اشارت کند آن غمزه به فصاد نظر
در شب تار به مژگان رگ جان بگشاید
زان اشارت به عبارت چه رسد نوبت حرف
سحر بندد لب و اعجاز زبان بگشاید
با ته پیرهنش چون ببر آرم که فتد
رعشه بر دست تصرف چو میان بگشاید
سازدم چون تف صحرای جنون سایه طلب
مرغ غم بال کران تا به کران بگشاید
بهر خاشاک دل ما شده گرداب بلا
اژدهائی که پی طعمه دهان بگشاید
صبح محشر نفس صور چو افتد به شمار
دادخواهان تو را راه فغان بگشاید
تا شه وصل به دولت نزند تخت دوام
کی در مملکت امن و امان بگشاید
باد سرگشته به راه غمت آن سست قدم
که چو پر کار بهم کام گران بگشاید
مدعی را ببر آن گونه به گردون که دلم
رشته از بال و پر مرغ کمان بگشاید
می بکش با کس و مگذار که آه من زار
پرده از چهرهٔ صد راز نهان بگشاید
کاه دیوار شدن محتشم اولیست که عشق
کوچهای هست که راه تو از آن بگشاید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و تاثیرگذاری غمزه و نگاه معشوق اشاره میکند و اثر آن بر دل و جان خود را به تصویر میکشد. غمزهاش توانایی از بین بردن آرامش و دلخوشیها را دارد و میتواند احساسات عمیق و پرشور را برانگیزد. همچنین، شاعر به وجود موانع و سختیهایی که در راه عشق وجود دارد اشاره میکند و از درد و رنجی که بر اثر دوری و جدایی احساس میکند، سخن میگوید. در نهایت، او از عشق و شوقی سخن میگوید که میتواند راهی به سوی وصال و آرامش بیابد. این شعر، ترکیبی از احساسات عاشقانه، ناامیدی و امید است.