نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۷ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به مرگ کوه کن کَز وِی المها یاد می‌آید

هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد می‌آید

همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را

که نامش بر زبانها کمتر از فرهاد می‌آید

بد من گر به گوشت خوش نمی‌آید چه سراست این

که بد گوی من از کوی تو دایم شاد می‌آید

چه بیداد است این بنشین و رسوائی مکن کز تو

اگر بیداد می‌آید ز من هم داد می‌آید

ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدم

که خود را می‌کنم آزاد تا صیاد می‌آید

سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادی

تو را چون یک یک از حالات مستی یاد می‌آید

به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشا

که این کار از زبان خنجر جلاد می‌آید

سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشم

خوش آن یاری که از وی این قدر امداد می‌آید

چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت ده

که خوبان را به دل رحمی پس از بیداد می‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعاتی چون عشق، درد و بیداد می‌پردازد. شاعر از مرگ و فریادهای ناشی از آن سخن می‌گوید و به عشق مجنون اشاره می‌کند که کمتر از فرهاد شنیده می‌شود. او به زیبایی گوشزد می‌کند که حتی اگر کسی به سخنان بد او گوش ندهد، باید از خوشحالی او در مورد شخصی خاص آگاه باشد. شاعر از احساساتی چون عشق و آزادی صحبت می‌کند و به فکر عواقب گذشته‌اش می‌افتد. او همچنین می‌گوید که در مجالس می مستی گذشته‌ای دارد که همچنان در خاطر اوست. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که هر بیدادی ممکن است با رحمت و محبت خوبان همراه باشد.