شمارهٔ ۲۸ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را
این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را
ساحری گویا که با چندین خطا چون دیگران
راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را
از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر
در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را
نیستم راضی به مرگت لیک میخواهم چو خود
از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را
آن چنان شوخی که خواهی داشت مردم را به تنگ
گر کنم در پردههای چشم خود پنهان تو را
از لباس غیرتم عریان نمیدیدی اگر
میتوانستم که دارم دست از دامان تو را
محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو
بیتکلف میتوان کشتن به جرم آن تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شاعری است که از عشق و درد جدایی حرف میزند. او به محبوبش میگوید که با تمام سختیها و بلاهایی که ممکن است برایش پیش بیاید، برای او آماده است. او به شدت به محبوبش وابسته است و حتی نگران مرگ اوست. شاعر در احساساتش احساساتی متضاد دارد؛ از یک سو دوست دارد محبوبش را در دل نگه دارد و از طرف دیگر نمیتواند نارضایتیاش از وضعیت کنونی را پنهان کند. او همچنین در مورد غیرتش و چگونگی آسیبپذیری نسبت به محبوبش سخن میگوید و به وضوح احساس ضعف و ناتوانی در برابر عشق را بیان میکند. شاعر در نهایت به غم ناشی از جدایی و ناتوانی در فراموش کردن محبوبش اشاره دارد.