شمارهٔ ۳۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
حوصله کو که دل دهم عشق جنون فزای را
سلسله بگسلم ز پا عقل گریزپای را
کو دلی و دلیرئی کز پی رونق جنون
شحنهٔ ملک دل کنم عشق ستیزه رای را
کو جگری و جراتی کز پی شور دل دگر
باعث فتنهای کنم دیدهٔ فتنه زای را
کوتهی و تهوری تا شده همنشین غیر
سیر کنم ز صحبت آن همدم دلربای را
در المم ز بیغمی کو گل تازهای کزو
لالهٔ داغ دل کنم داغ الم زدای را
تلخی عشق چون دگر پیش دلم نموده خوش
باز به وی چشانم این زهر شکر نمای را
دیده به ترک عافیت بر رخ ترکی افکنم
در ستمش سزا دهم جان ستم سزای را
از دل خویش بوی این میشنوم که دلبری
دام رهم کند دگر جعد عبیر سای را
مفتی عشقم اردهد رخصت سجدهٔ بتی
شکرکنان زبان زبان سجده کنم خدای را
صبر نماند وقت را ، کز همه کَس برآورَد،
گریهٔ های های من نالهٔ وای وای را
باز فتاده در جهان شور که کرده محتشم
بلبل باغ عاشقی طبع غزل سرای را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و جنون میپردازد و در آن شاعر از نیاز به دل و دلیر بودن در پی عشق صحبت میکند. او از دلتنگی و فتنههای عشق میگوید و در جستجوی جگری برای شوریدن بر ناآرامیهای دل است. شاعر به تلخیهای عشق اشاره کرده و میخواهد از آن دوباره طعم شیرینی بچشد. همچنین از عشق به عنوان یک ستمگر یاد میکند و از این که در این راه به جان خود سزا میدهد صحبت میکند. در نهایت، او ابراز میکند که عشق همچنان او را به شور و حالتی گیرا گرفتار کرده و به این ترتیب، احساسات و جوانب مختلف عشق را به تصویر میکشد.