شمارهٔ ۲۸۰ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قاصد رساند مژده که جانان ما رسید
ای درد وای بر تو که درمان ما رسید
خوشخوش وداع دیده کن ای اشک کز سفر
سیلاب بند دیدهٔ گریان ما رسید
زین پس به سوز ای تب غم کز دیار وصل
تسکین ده حرارت هجران ما رسید
ای گنج غم تو کنج دگر اختیار کن
کاباد ساز کلبهٔ ویران ما رسید
ای مژده بر تو مژده به بازار شوق بر
کان نورسیده میوهٔ بستان ما رسید
روی غریب ساختی ای داغ دل که زود
مرهم نه جراحت پنهان ما رسید
تابی عجب ز دست فلک خورد محتشم
دست فراق چون به گریبان ما رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
قاصد خبری خوش را میآورد که محبوب ما آمده است. درد و غم ما درمان یافته و اشکهایتان باید خوشآمد گویی کنند. از این پس، ای تب غم، که در دوران جدایی به سر میبردیم، باید التیامی برای آتش دل بیاوری. غمهای خود را رها کن و به ویرانیهای دل ما سر و سامان بده. مژده بده به بازار شوق که این محبوب تازهوارد، میوهی باغ آرزوهای ماست. اما این داغ دل، به سرعت بر زخمهای پنهان ما مرهم نخواهد گذاشت. آری، قسمت ما چنین است که دست سرنوشت، دامن ما را بگیرد و ما را دچار جدایی کند.