شمارهٔ ۲۸۴ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خبر از رفتن آن سرو روانم مدهید
بیخودم من خبر از رفتن جانم مدهید
یا مجوئید نشان از من سرگشته دگر
یا به آن راه که او رفته نشانم مدهید
ترسم افتد ز زبانم به تر و خشک آتش
نام آن سرو خدا را به زبانم مدهید
بعد ازین بودن من موجب بدنامی اوست
خون من گرم بریزید و امانم مدهید
من که از حسرت آن حور به تنگم ز جهان
به جز از مژده رفتن ز جهانم مدهید
من که چون نی همه دردم بروید از سر من
خویش را دردسر از آه و فغانم مدهید
پهلوی محتشم چون فکند خواب اجل
خواب گه جز ز سر کوی فلانم مدهید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از رفتن محبوبش (سرو روان) به شدت ناراحت است و نمیخواهد خبر رفتنش را بشنود. او میگوید که از سرگشتگی و غم، دیگر نشان او را نجوید و نخواسته که به یاد او بیفتد. شاعر ترس دارد که نام محبوبش به زبانش بیفتد و این موضوع به بدنامی او منجر شود. او از حسرت و درد عشق مینالد و حتی به مرگ نزدیک شده، اما خواستههایی از جمله آرامش و دوری از یاد محبوبش دارد. در نهایت، او از خطراتی که ممکن است قربانی کند میگوید و درخواست میکند که دیگران او را با غم و فریادش آزار ندهند.