شمارهٔ ۲۸۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز خواب دیده گشاد و ز رخ نقاب کشید
هزار تیغ ز مژگان بر آفتاب کشید
نه اشک بود که چشمش به قتلم از مژه راند
که ریخت خون من و تیغ خود به آب کشید
ز غم هلاک شدم در رکاب بوسی او
که پا ز دست من از حلقهٔ رکاب کشید
خدنگ فتنه ز دل میفتاد کج دو سه روز
به چشم بد دگر این تیر را که تاب کشید
نمود دوش به من رخ ولی دمی که مرا
حواس رخت به خلوت سرای خواب کشید
دمی که ماند فلک عاجز چشیدن آن
به قدرت عجبی عاشق خراب کشید
دلم به بزم تو با غیر بود عذرش خواه
که گرچه داشت بهشتی بسی عذاب کشید
هلاک ساز مرا پیش از آن که شهره شوی
که کارم از تو به زاری و اضطراب کشید
به وصف ساده رخان محتشم کتابی ساخت
ولی چو دید خطت خط بر آن کتاب کشید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و حسی عمیق از دلباختگی میپردازد. شاعر از زیبایی معشوق و تأثیرات آن بر خود صحبت میکند، تصاویری از اشک و خون بهدستآمده از عشق و دلتنگی را به تصویر میکشد. او بهطور خاص از تأثیر چهره معشوق بر روح و جسمش سخن میگوید و این احساس را به نوعی عذاب و درد توصیف میکند. سخن از غم و زخمهای عشق، و همچنین هراس از مشهور شدن این احساسات، محورهای اصلی شعر هستند. شاعر از پیچیدگیهای عشق و اثرات عمیق آن بر زندگیاش میگوید، بهنوعی که خود را تسلیم زیباییهای معشوق میبیند.