نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۰ محتشم کاشانی

محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنین که من ز تو خود را نموده‌ام بیزار

نعوذبالله اگر افتدم به تو سرو کار

هزار جان به جسد آیدم اگر روزی

کشی به قدر گناه انتقام از من زار

بسی نماند که از کرده‌های من باشی

تو در تعرض و من در مقام استغفار

به شرمساری انگار عاشقی چکنم

اگر شکنجه زلفت ز من کشد اقرار

سزای سرکشی من بس است این که چو شمع

اگر تو خندی و من سوز دل کنم اظهار

هزار بار ز بی‌لنگری ز جا رفتم

ز بحر عاشقیم تا شد آرزوی کنار

اگر دگر سر تسخیر محتشم داری

همین بس است که یک عشوه‌اش کنی در کار

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات از احساس بیزاری و شرم خود نسبت به محبوب سخن می‌گوید. او به این نکته اشاره می‌کند که اگر به محبوب خود برسد، ممکن است دچار عذاب و انتقام شود، ولی همچنان به عشق او وابسته است. شاعر از عذاب وجدانی صحبت می‌کند که ناشی از گناهانش است و در عین حال، احساس عشق و تمنا را نیز بیان می‌کند. او به وضوح نشان می‌دهد که حتی با وجود درد و رنج، باز هم عاشق است و امید دارد که تنها با یک اشاره از سوی محبوب، به آرزوی خود برسد.