شمارهٔ ۲۹۱ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
تا شده ای گل به تو اغیار یار
در دلم افزون شده صد خار خار
ای بت چین جانی و جسم بتان
پیش تو بیجان شده دیوار وار
زلف تو تاری به من اول نمود
روز من آخر شد از آن تار تار
سوخت تن از سوز تو ای دل بر او
رشحهای از دیدهٔ خون بار بار
تا بکی ای گلشن خوبی بود
بلبل تو از غم گلزار زار
سرمه راحت مکش ای دل به چشم
دیدهٔ پرآب از غم دلدار دار
محتشم از شرکت ناشاعران
دارم از اندیشهٔ اشعار عار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. او از زخمهای عاطفی که ناشی از دوری و غم یار است سخن میگوید و به زیبایی و جذابیت یار (که به "گل" تشبیه شده) اشاره میکند. همچنین، او به سوز دل و اشکهایش اشاره دارد و از درد ناشی از جدایی به تنگ آمده است. در پایان، شاعر به ناامیدی و احساس نامناسب خود از شرکت در محافل اشاره میکند و از اندیشههایش در مورد شعر و شاعری سخن میگوید.