شمارهٔ ۳۰۲ محتشم کاشانی
محتشم کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی ربوده لعل تو صد فسون پرداز
فریب خورده چشمت هزار شعبده باز
رقیب محرم راز تو گشت نزدیک است
که اشگ من بدرد صدهزار پردهٔ راز
به صد شعف جهم از جا چو خوانیم سگ خویش
چه جای آن که به سوی خودم کنی آواز
به طول و عرض شبی در وصال میخواهم
که بر تو عرض کنم قصههای دور و دراز
به نام نامی محمود در قلمرو عشق
زدند سکهٔ شاهی ولی طفیل ایاز
به عهد لیلی و شیرین هزار عاشق بود
شدند زان همه مجنون و کوه کن ممتاز
عجب اگر تو هم از سوز من الم نکشی
که هست آتش پروانه سوز شمع گداز
بپرس از نفست سر آن دهن که جز او
کسی نرفته به راه عدم که آید باز
به غیر دیدنش ار طاقتم ازو نگذشت
که غیرت از همه کاهیست سست و کوه گداز
چو نیست محتشم آن مه ز مهر دمسازت
به داغ هجر بسوز و بسوز هجر بساز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و محبت عمیق و بیپایان شاعر به محبوبش است. شاعر با بیان مضامین مختلف، از مشکلات و دردهای عاشقی، فریبهای چشمان محبوب و راز و رمزهای عشق صحبت میکند. او به شوق وصال و انتظار دیدن محبوب اشاره میکند و به یاد نامهای مشهور عاشقانه مانند لیلی و مجنون میافتد. در نهایت، شاعر به احساس سوختن در اثر جدایی و آرزو برای بودن در کنار معشوق اشاره میکند. این شعر، ترکیبی از شور، راز، و دردهای عاشقانه را به تصویر میکشد.